khabargozarisaba.ir
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ - 2017 November 20
کد خبر: ۴۴۹۵۵
تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۳۹۶ - ۰۹:۴۰
نگاهی به فیلم «سردسته خلافکاران» اثر ریک رومن وا؛
فیلم «سردسته خلافکاران» یا «شات کالر» سومین اثر فیلمسازی چون ریک رومن وا به شمار می‌رود که در مورد جنایتکاران، قوانین پیچیده درون زندان و گروه‌های خلافکاری است.
فیلم «سردسته خلافکاران» یا «شات کالر» سومین اثر فیلمسازی چون ریک رومن وا به شمار می‌رود که در مورد جنایتکاران، قوانین پیچیده درون زندان و گروه‌های خلافکاری است. رومن وا ابتدا در «جنایتکار» با نقش‌آفرینی استیفن دورف و وال کیلمر به‌صورت کامل قوانین زندان و زندانیان را بررسی کرد و رابطه میان قطب قدرتمند و یک تازه‌وارد در زندان را به تصویر کشید، اثر بعدی وی «خبرچین» نام داشت، اثری که در آن دواین جانسون بلافاصله پس از خروج از زندان به‌دنبال انتقامی شخصی می‌رفت و برای رسیدن به هدفش ترسی از ناکار کردن هیچ شخص و گروهی نداشت. «سردسته خلافکاران» تکمیل‌کننده دو اثر پیشین نیست ولی رابطه‌ای مستقیم با دنیایی دارد که گویا آقای ریک رومن وا علاقه زیادی به نشان دادن وجوه مختلف آن به مخاطبانش دارد. در ابتدا باید متذکر شد که عنوان فیلم یعنی «شات کالر» اصولا اصطلاحی است که به رئیس و یا مقام بالایی در گروهی خلافکار داده می‌شود. این عبارت در مورد شخصی که تصمیم‌های آخر و مهم را می‌گیرد استفاده می‌شود، شخصی که تصمیم‌های قتل و یا دزدی را گرفته ولی خودش درگیر ماجرا نمی‌‌شود و دست‌هایش از خونی که به راه می‌اندازد رنگین نمی‌‌شود. از این رو ««سردسته خلافکاران» در همان ابتدا و با انتخاب عنوان فیلم به مخاطب سرنخ‌های لازم برای تماشای اثری را که پیش رو دارد، می‌دهد. فیلم با چند مرد خلافکار که قصد قاچاق اسلحه را دارند آغاز می‌شود، یکی از این افراد که رئیس گروه محسوب می‌شود، فرد خونسرد و بی‌رحمی با نام مانی (با نقش‌آفرینی نیکلا کاستر والدا) است. مانی تمام تصمیم‌های مهم این مبادله را می‌گیرد و تمام افراد گروه ترس زیادی از وی دارند. او حتی در چند مکالمه تند، حال یکی دیگر از افراد بلندپایه گروه با لقب شاتگان (با نقش‌آفرینی جان برنتال) را می‌گیرد و برای وی خط و مرز تعیین می‌کند. این در حالی است که مانی چند باری در حرف‌هایش اعلام می‌کند که زمانی خانواده‌ای داشته است اما حرفه‌اش اجازه نزدیک شدن به خانواده‌‌اش را نمی‌‌دهد و آن‌ها را از دست رفته حساب می‌کند. این حرف‌ها موقعیت مناسبی در اختیار ما قرار می‌دهد که به خاطرات وی که مربوط به 10 سال قبل می‌شود بازگردیم. مانی که 10 سال قبل با نام جیکوب شناخته می‌شده است، همراه با خانواده‌‌اش زندگی بسیار آرامی دارد. ظاهر وی با چیزی که ابتدای فیلم دیده‌ایم تفاوت‌های زیادی دارد و در حقیقت یادآور یک کارمند ساده است. جیکوب روزی پسر کوچک‌‌اش را به پرستار سپرده و به همراه همسرش با نام کیت (با نقش‌آفرینی لیک بل) با زوجی دیگر برای صرف شام راهی بیرون می‌شوند. در طول این قرار شام متوجه می‌شویم که جیکوب یک متخصص امور مالی است و اگر وضعیت شغلی‌‌اش به همین ترتیب پیش برود، می‌تواند در سال‌های پیش رو ترفیع درجه نیز پیدا کند. چند ساعت بعد در راه بازگشت به خانه، تصادف شدیدی رخ می‌دهد که باعث کشته شدن دوست جیکوب می‌شود. دادگاه جیکوب را مقصر اصلی این اتفاق می‌داند و باتوجه به این که قتل غیرعمد بوده، او را به 18 ماه زندان محکوم می‌کند. ورود جیکوب به زندان تمام تصورات وی نسبت به زندگی را عوض می‌کند. او با ذات خشونت آمریکایی مواجه می‌شود و در همان شب اول متوجه می‌شود که برای محافظت از جانش باید به عضویت یکی از گروه‌های قدرتمند درون زندان درآید. شرط استفاده از حسن‌های گروهی که جیکوب به عضویت آن در می‌آید، آلوده کردن دست افراد تازه وارد است. آن‌ها چند ماموریت به وی می‌دهند تا جرات و جسارت او را کمی محک بزنند. در یکی از همین ماموریت‌هاست که ما با شاتگان مواجه می‌شویم، شخصی که این بار برتری قابل ملاحظه‌ای نسبت به جیکوب (یا همان مانی) دارد و به او دستور هم می‌دهد. اتفاقات جوری رقم می‌خورد که جیکوب بسیار سریع جزوی از این گروه خلافکار شده و مجبور به آدمکشی در زندان می‌شود. یکی از این قتل‌ها در مقابل دوربین‌های امنیتی رخ می‌دهد و حکم زندان جیکوب را به چندین سال افزایش می‌دهد. ما در حالی شاهد فرایند تغییر جیکوب به مانی هستیم که از سویی دیگر و در زمان حال شاهد شکل گیری مبادله اسلحه گروه و برخورد مانی با خانواده و پسرش که حال بزرگ شده است، هستیم.

در حقیقت تبدیل شدن فردی ساده و بی‌تجربه به یکی از بزرگ‌ترین قطب‌های خلافکاری بارها در آثار مختلف به تصویر کشیده شده است. از میان مطرح‌‌ترین این آثار در نمونه‌های تلویزیونی می‌توان به مجموعه تلویزیونی محبوب «افسارگسیختگی» و مبدل شدن والتر وایت از یک دبیر شیمی به بزرگ‌ترین دلال مواد یعنی هایزنبرگ اشاره کرد و در نمونه‌های برجسته سینمایی می‌توان به اثر با‌ارزش و قدرتمند ژاک اودیارِ فرانسوی یعنی «پیامبر» اشاره کرد؛ پسرکِ عرب ساده‌ای با نقش‌آفرینی طاهر رحیم که به زندان می‌رود و با عنوان رئیس گروه خلافکاران از زندان خارج می‌شود. از این رو ما با داستان جدیدی در این میان مواجه نیستیم و هر چه که می‌بینیم شرح حال شخصی متفاوت در همان موقعیت خاص نمونه‌های مذکور است. یکی از شانس‌هایی که فیلم «سردسته خلافکاران» آورده است مربوط می‌شود به زمانی که اکران شده است. از این رو که مخاطبان همچنان خاطرات خوشی از والتر وایت در ذهن دارند و این موضوع همچنان آن‌ها را تشنه تماشای نمونه‌های دیگر این قبیل روایت‌ها می‌کند. به عبارتی دیگر سوژه اصلی آن‌چنان کهنه نشده است و طراوت‌های خاص خود را با اعمال چند تغییر در بدنه قصه دارد.

نقش‌آفرینی نیکلا کاستر والدا تاثیر بسزایی در جذابیت‌های فیلم دارد، او با چند تغییر چهره مناسب در طول 10 سالی که اتفاقات فیلم در بازه آن رخ می‌دهد، به‌خوبی حق مطلب را ادا کرده است و تغییر روحیاتش برای مخاطب قانع کننده است. کاستر والدا که از مجموعه تلویزیونی «بازی تاج و تخت» به شهرت رسید، موفق شده است از دل تغییر چهره‌های متفاوت شخصیت جیکوب، احساسات این کاراکتر را نیز به‌خوبی بروز دهد و از نشانه‌گذاری‌های بی‌دلیل احساسی برای جذاب کردن کاراکترش اجتناب کند. مخاطب تفاوت‌های زیادی میان شخصیت جیکوب و مانی احساس می‌کند ولی دقیقا پرسش یکی از پلیس‌های فیلم برایش ایجاد می‌شود که چرا چنین فردی باید به این اندازه تغییر کند!؟ گرچه نباید فراموش کرد که این پرسش اگر در لحظات پایانی فیلم پاسخ داده نمی‌‌شد، می‌توانست به‌عنوان ضعف فیلم محسوب گردد. البته این موضوع را نیز نمی‌‌توان به‌راحتی نادیده گرفت که پاسخ خالق این اثر، ریک رومن وا بسیار در لفافه به تصویر کشیده شده است و مخاطب به دلیل تماشای آثاری چون «افسارگسیختگی» و یا «پیامبر» است که به نتیجه‌گیری نهایی می‌رسند.

درنهایت باید گفت که فیلم «سردسته خلافکاران» اشاره مستقیمی دارد به خشونت جاری در جامعه آمریکایی و نقص قوانین قضایی که باعث قرار گرفتن فردی بی‌گناه در چنین جایگاهی می‌شود. هر فرد بی‌گناه با قرار گرفتن در محیطی مسموم و نادرست، می‌تواند به مهره‌ای تازه برای چرخه خشونت آمیز جنایتکاران مبدل شود و حیات این ناهنجاری اجتماعی را طولانی‌تر کند. در نمونه‌هایی که این سال‌ها شاهد آن بوده‌ایم به وضوح این موضوع مطرح شده است که به دلیل مشکلات اقتصادی روز جهان و اوج‌گیری نظام بی‌رحم سرمایه‌داری، عواملی چون نیاز مالی و تناقض‌های منطقی یا فلسفی می‌توانند باعث گرایش هرچه بیشتر افراد به میان‌برهای خلافکارانه شوند. میان‌برهایی که فرد را به موقعیت مالی و اجتماعی بهتری می‌رساند و اگر این اتفاق برای فردی با ضریب هوشی بالا رخ دهد، می‌تواند باعث به‌وجود آمدن سردسته‌ای در دنیای خلافکاران شود. در حقیقت فیلم‌هایی نظیر «سردسته خلافکاران» این نکته را تذکر می‌دهد که شرایط اقتصادی و قضایی جهان به‌گونه‌ای پیش می‌رود که دیگر فقط این افراد کم‌هوش نیستند که به سوی راه‌های جنایتکارانه سوق پیدا می‌کنند و افرادی تحصیل‌کرده یا کارشناس نیز به دلیل قرار نگرفتن در جایگاه واقعی خود به اجبار جذب دنیای پردرآمد خلافکاران می‌شوند و به دلیل هوش بالا می‌توانند مراحل ترقی در چنین گروه‌هایی را با سرعت طی کنند و ماهیت اصلی خود را به فراموشی بسپارند.



آرش واحدی

بن کینزبرگ

منبع: نیویورک تایمز


ارسال به دوستان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: